![]() |
![]() |
|
| به دنبال نا کجا اباد |
|
اه احساس من به کدامین گناه به کدامین اشتباه وبه کدامین خطا اینچنین رقت بار به کناره چهار گوش دیوار نم بسته غصه ها پناه برده ای
کدامین نفرت. رخشانی گیسوانت را ربود وکدامین فریاد زانوانت را بر قفس سینه ات تحمیل کرد راست بگو ترا به خدایت راست بگو چه بر تو گذشت کدام نا ملایمتی اغوش بی دریغت را بست باز قسمت میدهم قسم به فریادهایه بی صدایم راست بگو … با من این بار سخن بگو قسم به ناله هایه بی سویت دلم گرفته تو تنهایم نگذار. بگذار تا با رقصه پاهایت به روی زمین من به اسمانها پر بکشم بگذار باز هم شوق دویدن از راه دور ودر اغوش گرفتنت را باز زمزمه کنم کدامین زشتی تازیانه ندامت را بر پیکرت کوبیده که چنین فریاد زخمهایت دلم را صدها بار تا مرز سقوط میکشد خلاصم کن خلاصم کن تو را به چشمهای مهربانت خلاصم کن مرا مردن تو بر زانوانم سخت است دست کش بر خویل اشوب موهایم تا انگشتانت فراغی باشد بر این قفس حسرت هایم... تو را قسم به زلالی اخرین قطره ی اشک مانده بر صورتت جوابم را بده بگو کدامین سنگ دل> لطافت ابریشمی وجودت را با تیر خصم به دیوار غم دوخت تا شاید پیدایش کنم و بیچارگی خویش را بر دهانه ی خشم پیکانش نشان دهم تا شاید مرا نزد تو بیاورد قسم ات میدهم قسم….. پ.ن:زندگی با هیچ کس مهربان رفتار نمیکند باهاش مهربان نباشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 دی1388ساعت 13 توسط احسان |
|
|
از هر کی که میگه دیگران رو دوست داره بدم مییاد چه دوستم باشه چه عزیزم چه نزدیک ترین کسم از همشون بدم میام
هر کی که میگه این کار رو به خاطر تو کردم بدم مییاد چون همیشه اول منافع خودشونو در نظر میگیرن از ائمای ضعیف از همه بیشتر بدم مییاد میدونی ید چرا چون همیشه دوست دارن خودشون رو قوی نشون بدن ولی واقعا قابل ترحمند ودر اخر از هرکی که میگه بخاطر منافع تو این کارو میکنم بدم مییاد چون منو خوب نمیشناسه چه برسه به منافعم پ.ن:چرا هیشکی ادمو به خاطر خودش دوست نداره پ.ن:چرا هرکی بهت نزدیک میشه دوست داره یه چیزی ازت جدا کنه وبره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 دی1388ساعت 11 توسط احسان |
|
|
عاقبت خوبی را ول کردم زشتی ها بهتر بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت 16 توسط احسان |
|
|
سالها بود که دورو برم پر بود از شایعه پری حقیقت هر بار که تو اسکله کنار ساحل جمع میشدیم اهالی جزیره از پری صحبت میکردن که همه دنیا توش خلاصه میشه بعضی ها هم میگفتن تا حالا هر دیدتش دیگه برنگشته من با دوستام بهشون گوش میدادیمو میخندیدیم وبا تمام وجود قهومونو سر میگشیدیم درست مثل داستانهای توی کتاب قصه ها بود یه مدت از این ماجرا گذشت تا اینکه افرادی که در مورد شایعه حرف میزدن بیشتر شد وبیشتر شد یه مدتی گذشت تا اینکه ما بهشک افتادیم تا به وسط دریا بریم واین پری رو ببینیم هر کدوم هر چی داشتیم فروختیم وبا یه قایق کهنه که تهیه کرده بودیم وارد دریا شدیم هر کدوم کلی حرف واسه گفتن به پری داشتیم ...
دوستام که مدت یه هفته تو اب بودن تا پری رو ببینند خسته شدن ومنو با یه قایق کمکی رها کردن ولی من ایمان داشتم که پری منو تنها نمیذاره چند روزی روی اب بودم تا اینکه کوسه ای با سرعت هر چه تمام خودشو به من و قایقم زد و مدام دور قایق میچرخید تا اینکه تونستم کوسرو بکشم ولی دیگه کاری نمیشد بکنم چون قایقم داشت غرق میشد ومن نمیتونستم کاری برای جونم بکنم در حالی که رو قایق نشسته ومنتظر مردنم بودم احساس کردم چیزی داره رویه اب مییاد اره پری بودمنتظر شد تا کاملا روی اب بییاد از ترس داشتم میمردم چون قایق داشت غرق میشد وپری ارام روی اب مییومد بالاخره پری به سطح دریا رسید ولی یه مشکل بود پری خونینه خونین بود با یه پارویه شکسته کنارش ومن در حال غرق شدن بدون اینکه سوالی ازش بپرسم یا ازش بخوام نجاتم بده پ.ن:من که نتونستم ازش سوالی بپرسم شما رو نمیدونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 آذر1388ساعت 15 توسط احسان |
|
|
وقتی سوار قطار شدم خوشحال بودم از این کابین به اون کابین میرفتم از این ادم تا ان ادم از هریک عشقی میچیدم از هر کلام تلخی ترش میکردم اخرین واگن که رسیدم خسته افتادم خوابیدم شاید بازم دوباره بیدار شم وپایان این قطار را ببینم وقتی بیدار شدم چون گندم تازه سبز شده شاد شاد بودم ولی تازه فهمیدم قطار پایان نداشت این من بودم که به پایان دل خوش کرده بودم
پ.ن:شاید زندگی همین قطار باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 آذر1388ساعت 16 توسط احسان |
|
|
...:ما دهتا سایت میزنیم
..؟:الله اکبر ...:ما در تولید بنزین خود کفا میشیم ..؟:الله اکبر ....:ما قدرت خودمونو به دنبا ثابت میکنیم ..؟:الله اکبر ...:مرسی ممنون که به حرفهای من گوش دادید الن دو ساعت میشه خوب دیگه باید برم ..؟:مرسی الله اکبر (بعد از ۵ دقیقه) ...:خوب برنامه امروزم تموم شد جون من حال کردین چی گفتم مخصوصا این بنزینو خودمم تحت تاثیر داشتم می مردم اقا از شما ممنون که الله اکبر میگفتین ..؟:خواهش میکنم ...:ولی یه نکته این اخریشو ضعیف گفتی یعنی با خدا مخالفی یعنی پیامبرو قبول نداری بگیرینش یارو با خدا مهاربه داره ..؟:ولی الله اکبر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 آذر1388ساعت 14 توسط احسان |
|
|
کنار درختی ایستاده بودم احساس درد شدیدی کردم رو به درخت کردم وفهمیدم خراش سختی بر من وارد کرده بد جوری ناراحت شدم علت را از درخت پرسیدم درخت مدتی سکوت کرد و پس از مدتی لب به سخن گشود واینگونه اغاز کرد ای رهگذر سالهاست انتظار هم صحبتی را میکشیدم لیک کسی در اندازه خویش ندیدم به همین دلیل سکوت اختیار کردم تا اینکه تو امدی مدتی کارهایت را زیر نظر داشتم در مقابلت انواع زشتی دیدی ولی به رویت نیاوردی وبا راحتی نشسته بودی از سنگینی سکوتت جانم به لبم رسید و مرا تحمل انقدر نبود که روح بیمارت را تحمل کنم لیک تو را راندم اکنون از کنارم بگذر که این همه مرا بس است
من که هم چنان دلگیر بودم به نشانه اعتراض خراشی بر درخت وارد کردم درخت خندید ومن به راه خود ادامه دادم ولی علت خنده درخت را نفهمیدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 آذر1388ساعت 13 توسط احسان |
|
|
الو سلام خوبی
مرسی خوبم بدو بیا کارت دارم باشه خداحافظ یعنی چیکار داره با من نمیدونم خلاصه با سرعت باد رفتم در خونشون دستش یه تعداد کتاب بود گفتم حتما میخواد به کسی قرض بده رفتم بهش کمک کردم کتابارو زدیم پشت ماشین بعد راه افتادیم یه دو دقیقه گذشت که برگشت بهم گفت برو بازار سیاه کتاب میخوام اینارو بفروشم سر جام خشکم زد یه لحظه از تعجب داشتم سکته میکردم برگشتم بهش گفتم دییونه شدی زده به سرت خر شدی کتاب هاتو میخوایی بفروشی کتابایی که از خودت بیشتر دوست داری مگه خری برگشت تو روم وایستادو هر چی ناسزا بلد بود بارم کرد بعدشم گفت به تو ربطی نداره تو فقط ماشینتو برون اگر نمیخوای اژانس بگیرم منم دیدم وضعیت خرابه مثل گوسفند سرمو انداختم پایین رفتم وسط افکارم که چی شده خلاصه یه تحلیل هایی کردم نتیجه گرفتم حتما مشکلی داره بهش گفتم پول میخوای من بهت بدم ولی بازم فحش بهم داد تا اینکه رسیدیم بازار سیاه ..رفتم نگه داشتم جلوی یه کتاب فروشی که بیشتر شبیهه جوراب فروشی بود وجعبه ماشینو زدم بالا یارو یه نگاه کرد این کتابو انداخت اونور اونو اینور میخواستم خفش کنم مرتیکه خر ارزشه کتابو نمیدونه انکار وسایل سمساری برگشت گفت همشونه به فلان قیمت ور میدارم که دیگه نتونستم تحمل کنم وزدم تو تیپش گفتم من هی هیچی نمیگم پرو میشی فقط اون یه جلد کتاب دو برابر قیمت پیشنهادیته یارو هم خیلی با خشم گفت می خوایی بخر نمیخوایی نخر خواستم خفش کنم که دوستم برگشت باز باهام دعوا کرد ولی من خودمو زدم پرویی گفتم همینه که هست یارو هم برگشت نخرید برگشتیم تو ماشین که به دوستم گفتم کره خر این کتابارو بفروش به من ولی قبول نکرد بعد رفت یه مغازه دیگه یارو رو با هزار ناز قبول کرد کتابارو بخره منم دیگه حتی از ماشین پیاده نشدم ولی خیلی ناراحت شدم از شیشه ماشین داشتم تماشا شون میکردم سر ۵ هزار تومان داشتن خدا رو میفروختن این میگفت به خدا اون میگفت به خدا ولی واقعا به خدا قسم که خدا رو ارزون فروختن بعدش با شادمانی برگشت تو ماشین نشست واز شکستش سر افراز بود ولی من به جاش داغون شدم میدونیین واسه چی اخه تو هر معامله ارزان ترین چیزی شرفمان هست که معامله میکنیم پایان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 16 توسط احسان |
|
|
دیشب شهر من بسیار زیبا بود پر از خالی برگهای زرد روی درختان مانده بود از حمله برف سر جاشون خشکش زده بود دیشب از پنجره ما درختان یخ زده بودن دیشب دلم گرفت منم با درختا یخ زدم تا صبح با برگ های بی دفاع هم دردی کردم دیشب شاید دوباره برگشتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آذر1388ساعت 10 توسط احسان |
|
|
تاریکی همه جا رو گرفته بود فقط کور سوی یه چراغ اتاق تاریکم رو روشن کرده بود. ارام. ارام حتی میتونستم صدای عنکبوت ها رو موقع تار بافتنشون بشنوم این چهارمین قهوهام بود که میخوردم عصبی وخط خطی بود هر بار که برای خودم قهوه میریختم برای صندلی روبرو هم قهوه میدادم نمیتونستم صندلی خالی روبروم رو از شدت تاریکی ببینم انتظار داشت دیونم میکرد تنها صدایی که با من همراه بود صدای جار جور صندلیم بود که با تکون من اعتراض میکرد ته دالان هیچکس ختی نمیتونست تصور کنه کسی اینجا هست ولی اون باید مییومد وروبروم مینشست
بلاخره از ته دالان صدای اومدن رو شنیدم شک نداشتم که خودشه خودمو جمع و جور کردم طول دالان خیلی بود واسه همین میتونستم سریع سوالای بدون پاسخ سالیان عمر وانتظارمو بپرسم که چرا اینطور سر گردانیم که چرا اخر کارهای خوب بد میشه که چرا کودک ۴ ساله باید زیر کتک باباش بمیره که چرا مادر مهربان به خاطر زندگی جدید بچشو به بهزیستس میفرسته که چرا اخر اطمینان شکسته که چرا اونایی که دوست داری ترکت میکنند که چرا وقتی منتظر اومدنشی تنهات میزاره با خودم همه ی سوالاتم رو مرور کردم دیگه وقتش بود که بیاد صدای قدمهاش خیلی بلند شده بود حتما رسیده بود دیگه انتظارم داشت نتیجه میداد باید جواب میداد اومد ودرست نشست روبروم بدون هیچ خرفی منم سکوتشو نشکستم فقط بادست چپ یه کم قهوهشو دادم جلو تا بفهمه برای اونه باز بدون هیچ کلمه ای فقط با یه لبخند قهوه رو تموم کرد تا فنجون رو گذاشت زمین روبه تاریکی که نشسته بود کردم وبدون اونکه صورتشو ببینم بهش گفتم میدونی خدا خیلی وقته باهات کار داشتم خوب شد اومدی همینو که گفتم از صدای صندلیش فهمیدم خواست ازش جاش بلد بشه بهش گفتم کجا حق نداری بری اروم اومد جلو دستمو گرفت وگفت وقته رفتنه باید بری منو تا دم در دالان بردتنها چیزی که بعد از اون دیدم وتا خالا هم دارم میبینم یه چراغ برق قدیمی با سنگ فرشه ودکترای که مدام منو به اتاقشون میبرن تا مثلا درمانم کنند ولی نمیدونند من چی دیدم من خدا رو باچهره واقعیش دیدم..... پ.ن:فقط همین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 19 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گاهی اوقات افراد نیاز به نوشتن مطالبی دارند که نمی تونن بگن و این هم یه راهه
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
قافیه در باد دست نوشته های یک شبه ادم دل نوشته های یواشکی بغض من همراه دیرینه من اناماک هنگامه همه چیز درباره کریس دی برگ wondermage چیز چیزی |
|
RSS
|