تبليغاتX
شکارگه انسان
زمان شکارگه انسانهاست
میز میز تنهایی پر از ادمهای که استکان به دست مشغول نتیجه گیری درباره مفهومی بیخود...میز چوبی بود مثل تموم میزهای قدیمی رنگ چوب داشت پر بود از گره های درخت انگار نجار دل نداشت یادگار درخت رو از میز جدا کنه گوشه میز سوراخ بود یادمه دفعه قبل که پرسیدم گفتند کار موریانه هست..عجب موجوداتی پیدا میشن هیچ وقت نمیبینیشون ولی بیشترین لطمه رو بهت میزنند...یکی دوباره چای خواست انگار دستشویی رفتن این همه مقدمه چینی میخواد ..موضوع سر چی بود..میز پر بود چهار دختر سه پسر ..هرکس قصد داشت خودشو مطرح کنه واقعا نمیدانم موریانه چطور دلش مییاد میز به این خوشگلی رو نابود کنه...اشاره چشمها راستی چطور مفهمند که منظور از اشاره چشم چیه ..گاهی وقتها میز تکونی میخورد حتما زیر میز شوخی گرم بود..گرم بود خب چای هم گرم بود ولی میز تکون نمیخورد وباز نگاهها ...

راستی دیروز اخبار رو شنیدید..چه شنیده بودن چه نه همه نظر میدادند ..بیخود میخندیدند واز اون بیخود تر نتیجه گیریشون بود واقعا یعنی خوشحال بودن با یه استکان چای ونگاههای مرموز ..بحث مال خانومها بود ولی همیشه باید نظر بدند اقایان شاید راه دیگری برای جلب نظر نمیدونند..

دیدی تو عروسیش چه لباسی پوشیدم چشمشون در اومده بود بلند وقرمز ...

حیف شده من ندیدم راستی من چرا دعوت نبودم مجلس زنونه بود خوشگل توی هیز میخواستی بین اون همه زن بیایی واسه چی..دوباره صدای هر هر و باز بلندتر هر هر ..انگار دارن دیوار صوتی رو سوارخ میکنند خبری از قرمز شدن گونه ها نبود برعکس چشمها بیشتر براق میشد راستی باز میز تکون میخورد حتما خبری بود یا این مهمونی نتیجه ای داشت یا این الکی خوش ها هنوز به اندازه کافی  خوش نبودند یا ...

راستی موریانه ها بعد این میز کجا رو خراب میکنند..هرزگی سخن خیلی بیشتر از اون بود که بتونه کسی رو سرخ کنه واقعا یه استکان چای چه کارهایی که میکنه...دارند قرار میزارند باز هم قرار

واسه فردا چطوره نه من درس دارم پس فردا ول کن بابا زود زود همو میبینیم خز میشه و...

واقعا زود زود دیدن خز شده یا خودمونو ندیدن...

خوبه که این ماشین از چوب نیست وگر نه حتما موریانه ها با من مییومدن تا اینو هم خراب کنند شایدم باخودم اوردمشون اخه خونه پر از وسایل چوبی هست که به غیر از موریانه کسی قدرشو نمیدونه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:24  توسط احسان  | 

میخوام براتون قصه بگم ولی اینبار خبری از ادمهای قوی روحیه های شاد داستانهایی اخری داره نیست داستان من اخر نداره ولی همه اخرشو میدونند خوبی نداره ولی همه دوسش دارند.

یکی بود یکی نبود زیر کنبد کبود یه شهر بود یه شهر ساده با چراغهای روشن خاموش با خونه های کاه گلی ..با ادمای جورباجور ادمهایی که صبح وقتی از خواب پامیشدن زمین رو نگاه نمیکردن .ادمهایی که چشماشون رو رو به اسمون باز بسته میکردن.صبح واسه همه چی خوشحال میشدند وشب واسه خسته گیهاشون میخندیدند.اره ادمای شهر من اینطوری بودند.وقتی مهمون داشتند خوشحال بودند وقتی تنها بودند غمگین.

همشون زندگی ارومی داشتند با تمام گریه ها وخنده ها با تمام غصه ها ودردها...ولی این شهر زیاد دوام نیاورد..

پسری خوشگلو کوچلو به دنیا اومد شهر همه خوشحال شدند اخه پسر فرق میکرد .و همیشه تفاوت براشون شادی میاورد.ولی این تفاوت شاد نبود سیاه سیاه بود.

پسر کوچولو داستان ما کم کم اک بزرگ میشد .زیبا میشد و زیباتر ولی شاد نبود .مردم شهر دوست داشتند کنار پسر تفاوت شهر قدم بزنند هر روز یکی دعوتش میکرد ولی خب پسره که نمیتونست با همه باشه واسه همین رفته رفته حسادتها شروع شد .میدونید که حسادت یعنی چی .

همسایه خونه ی همسایه رو کثیف میکرد .دکان دار جنس بد میداد دست مردم...تا مهمونشون دیگه نره خونه اونا...

ریش سفید شهر فقط یه حکم بلد شده بود اونم بد بود به بدی دلشکستن میزبان..

باز پسر تفاوت بزرگتر وبزرگتر میشد حالا دیگه اونقدر بزرگ شده بود که میدونست همه دوست دارن کنارش قدم بزنند واسه همین شروع کرد به انتخاب کردن انتخاب های اشتباه ولی پر زرق برق..

از اون روز به بعد دیگه کسی رو به اسمون خوابش نمیبرد همه بیدار کف خونشون رو تمیز میکردند که مبادا زمین خونهشون واسه پسر تفاوت کثیف باشه...دیگه هیشکی با ابی اسمون خوابش نمیبرد.

واسه همه ی مردم خاکستری زمین به وسعت اسمان ابیشون شده بود...

همینطوری گذشت وگذشت دیگه هیشکی پسر تفاوت رو ندید چون همه تفاوت کرده بودند...

فقط خاطرات بود که خوشحالشون میکرد خوشحالی به اندازه تلخی تمام خاکستری اسمانشون.

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:51  توسط احسان  | 

تیک تاک تیک تاک...زمان در حال گذر از پیچ در پیچ مکانهای ناشناخته است.رودخانه ای کم عرض به درازای رویاهای فنا شده انسان در زمینی زرد زرد پوشیده از درختان پاییزی لخت وعریان.منتظرند.منتظرند تا عابری ره گم کرده کوله پشتی تنهاییی خود را روی برگهای چروکیده پهن کند دستان خود را به پهنای تمام اغوشهایی که از دست داده باز کندو انتظار معجزه ای را بکشد که هرگز قرار نیست اتفاق بیفتد.تیک تاک تیک تاک.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:40  توسط احسان  | 

هوا تاریک تاریک بود ..فقط چند تا چراخ روشن جاده راه رو نشون میداد ..هر از گاهی ماشین رو نگه میداشتند تا نفسی تازه کنند ...سه تا راننده بودنند...که باید تا صبح به مقصد میرسیدنند تنها استراحتشان 10 دقیقه ای بود که کنار جاده هر از گاهی باهم صحبت میکردند...

رفته رفته جاده پر پیچ وخم تر میشد ...وپیدا کردن راه سخت تر .ادرسی داشتند به یکی از دو راهی های جلوی رویشان ختم میشد...شک وتردید ها معلوم بود نمیدونستند کدوم راه رو باید انتخاب کنند ...ادرس محل دقیقی رو نشون نمیداد ..فقط میدانستند که باید زود بروند...بحث بینشان شروع شده ورفته رفته اوج گرفت مرد بلند قد که که گره در پیشانی خود انداخته بود وهر از گاهی جمله میگفت چانه خودش رو به سینش نزدیک کرد وگفت ...معلوم هست راه از کدام طرف هست ..باید از چپ رفت هم مه کمتر است وهم راهش صافتر...

ولی کاملا روشن بود که دلیلش هیچ یک از همسفرانش رو راضی نکرده بود چرا که از روی بی اعتنایی نگاهی به مرد بلند قد..کردند وگفتند....اینها که دلیل نشد..شاید مسیر اشتباه رو گفته باشی...

همچنان بحث بی نتیجه ادامه داشت تا این مرد کوتاه قد که کلافه شده بود گفت :من که میروم از راه سمت راست هم میرود خواستید بیایید خواستید نیایید...مرد کوتاه قد براه افتاد واین حرکتش باعث تحریکی بین دوستانش شد بلافاصله مرد بلند قد هم به راه افتاد ولی با این تفاوت که...

من از راه سمت چپ میرم ..فقط میمانی تو به تو هم نصیحت میکنم..که با من بیایی نا سلامتی قدی راست کرده ام در این راهها ..حالا انتخاب با خودت هست....

مرد میان قد که نه بلند بود نه کوتاه..گفت به خدا سپردمتان ..من اینجا هستم تا مه بخوابد یا رهگذری از این مسیر بگذرد تا مسیر را از او بپرسم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 17:46  توسط احسان  | 

اقا لطفا شیشه رو بدین بالا تا کولر رو روشن کنم..

نه هین طور خوبه...

هوای بیرون گرمه کولر بهتره...

عیبی نداره من دوست دارم باد بخوره به سرم...

چرا بحث میکنی میگم شیشه رو بده بالا...

اصلا میدونی چیه نمیدم بالا ببینم چه غلطی میخوایی بکنی...

ببین منو اعصاب درست وحسابی ندارم ..میزنمت میرم بازداشتتو میکشم ها...

اخ اخ ترسیدم سگ کی باشی....

....سلام پلیس 110 ده اینجا دعوا شده دو نفر تا جون دارن دارن همدیگرو میزنند..ادرس رو بنویسید...

جناب همش تقصیر این زبون نفهمه ..همش بهش میگم شیشه رو بده بالا کولر رو روشن کنم گوش نمیده...

نفهم باباته که تو رو انداخته...مردک کثافت خوشم مییاد شیشه رو نمیدم بالا...

میبینید این طرز صحبت کردنشه ..عین حیوون حرف میزنه...مردک اشغال...تاکسی مال منه من میگم چیکار کنی...

اخه کره خر اگه ما نبودیم که تو باید اسفالت لیس میزدی...

به من میگی ..نشونت میدم...

سوارشون کن تو کلانتری معلوم میشه...

نه جناب کلانتری چرا مشکلی نداریم من که از ایشون شکایتی ندارم...

منم شکایتی ندارم...شما بفرمایید مشکلی ندارم..مادر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 12:47  توسط احسان  | 

چیه چرا هیچ حرفی نمیزنی...

حرفی نمونده که بزنم...

خب پس چرا به من گفتی که بیام...

تو باش باهات کار دارم...

خسته شدم کاری نداری من برم...

تو باش باهات کار دارم....

ببین افتاب غروب کرد کاری نداری با من من برم چرا عین این عقب افتاده ها نشستی وهیچی نمیگی...

تو باش باهات کار دارم...

نه دیگه من میرم ..خداحافظ از این به بعد هم اگه کاری نداشتی بهم زنگ نزن..

تو باش...باشه اینم حرف بابات مرد...

چی بابات چی شد...؟

نه بابای من نه بابای تو مرد...

وای خدای من بدبخت شدم...

تنهات میزارم تا با خودت خلوت کنی...

نه تو باش باهات کار دارم...

پایان.

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 11:30  توسط احسان  | 

ینی ایلین گلیشی هپسیز مبارک اولسون...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:46  توسط احسان  | 

اخرن چیزی که موقع بیدار شدن بهش فکر میکنیم مرگه...شایدم فکر کردیم ولی سریع حواسمون رو پرت میکنیم...تا شاید اتفاقی ناراحت نشیم...

ساعت 3 نصفه شب بود ماه تمام دوستاشو از دست داده بود وتنهای تنها وسط اسمون ایستاده بود...حتی چراغهای شهر هم سرشون پایین بود که مبادا با ماه هم صحبت بشن...

خیره به زمین نگاه میکرد ..کار همیشگیش بود دیگه به این بیداری ها خو گرفته بود ...پاهای لاغرشو به دقت بررسی میکرد..انگشتانشو بالا وپایین میکرد...خیلی لاغر شده بود ...شاید زیر نور ماه بیشتر به چشم میومد...براش سخت بود که روزی خواهد مرد ..میدونست به زودی ولی نمیدونست کی...

چرا فقط من باید با این درد بمیرم...واقعا سخته که بدونی میمیری یا امروز یا فردا ویا دو روز دیگه ..حتی کل علم دنیا هم نمیتونه منو از مرگ نجات بده چه جالب ...

قهقه ای سر داد ..ولی با خیال راحت کسی نبود که اعتراض کنه تنهای تنها...

پسر لاغر حالا از جاش بلند شده بود ...به سمت دستشویی رفت...نیم نگاهی به اطراف انداخت...

چه فرقی میکنه تمیز باشه یا کثیف ...مرتب باشه یا نامرتب بدون من که فایده نداره...خیلی جالبه دستام نمیتونند اب رو تو خودشون نگه دارن...درست مثل بدنم که نمیتونه زندگی رو تو خودش نگه داره...

شاید امروز...

بقیشو نگفت خودش میدانست برای چه؟جمله ای که مدتها بود که انتظارش رو میکشید ولی باز از گفتنش میترسید...وسط اتاق پذیرائی هیچ چیز سر جای خودش نبود...

لابد مرگ توی بی نظمی پیداش نمیشه...نگران نباش تمیزشون میکنم..میدونم که همین دور وبری..

حالا دیگه اتاق تمیز شده بود...روی مبل یکنفره ای که مختص خودش بود نشسته بود...شوفاژ گرمای مطلوبی داشت..ولی مدام ارزوی شومینه رو میکرد شاید توی تمام قصه ها <همینطور بود مرگ کنار شومینه به سراغ افراد تنها میومد...

میدونم از دستم عصبانی هستید...ولی خواهش میکنم منو ببخشید نمیتونستم.ببینم که با من زجر میکشید..من با جسمم میمیرم ...ولی شما با روحتان...مادر پدر کاش انقدر جرات داشتم که دوباره ببینمتون ولی چه فایده من اینجا کنج این هال بزرگ با تمام امکانات نشستم وانتظار کسی رو میکشم که هر کس فقط یکبار لمسش میکنه...منو ببخشید..دوستون دارم...

صبح شده بود خبری از مرگ نبود فقط نور خورشید بود که به زحمت داخل شده بود...پسر لاغر مطمئن بود که باز امروز روز مرگش نیست ...پس یک روز دیگه هم برای من کار میکنید...اخ کلیه های من چه میشد که مدتی بیشتر دوام می اوردید..لباس ها خود رو پوشیده بود ...

و جلوی در خونه منتظر رانندش بود که به طرف کارخونش ببرتش...

اه یک سخنرانی دیگر ویک نقش دیگر بدون انکه یک روز هم خودم باشم...

فردا قطعا اگر مرگ سراغم نییاید خودم میشوم...میخواهم کمی هم نقشم بهتماشای بازی من توی زندگی بشینه...راننده مرد لاغر امده بود ومنتظرش بود تا سوار شود...به طرف ماشین حرکت کرد ولی مرگ هرگز خبر نمیکند...

خطای دید یا شاید وحشت سیمای مرگ...ویا شایدهای دیگر ...

مرد لاغر روی زمین جلوی جوی اب افتاده بود ..وخونی که از خستگی حبس شدن در مغز مرد لاغر به جوی میپیوست...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 10:51  توسط احسان  | 

امروز یه مرحله سخته دیگه از زندگی رو پشت سر گذاشتم فکر کنم که موفق بودم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:6  توسط احسان  | 

با عرض پوزش به علت مشغله کاری برای مدتی تعطیل هستیم...


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:22  توسط احسان  |